تبليغاتX
عشق زندگی

عشق زندگی

عشق

وارد مغازه شد 

ـ حاج خانم ۱۰ تا تخم مرغ بده

ـچقدر میشه

ـ میشه ۱۵۰۰ تومان

در دلش داشت زمین و زمان را فحش میداد

از مغازه که امد بیرون دستش به جای بند نبود

اولین مرغی را که دید با لگد دنبالش کرد.

{خاطره امروز من}

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:53 توسط سعید| |

به احترام دنیا تا آخر عمر سکوت

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:54 توسط سعید| |

نمیدانم 

 این همه حروف

 ولی نمیدانم چه بنویسم

شاید حرف ها تمام شده است

یا کسی حرفی برای گفتن ندارد

سکوت . . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:29 توسط سعید| |

مرد به طرف خانه حرکت می کرد

خوشحال از اینکه تنها یارش روز تولدش را یادش است

در رویاهایش فکرهای عاشقانه زیادی میکرد

رویاهایش تند تند از جلوی چشمانش رد می شد

وقتی به خانه رسید و در را باز کرد

چشمانش به شمع ها افتاد

اشک درون چشم هایش حلقه بست

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:16 توسط سعید| |

توی مداد رنگی های زندگیم فقط ۲ تا رنگ مونده سفید و سیاه

دیگه همه چیز را سیاه سفید میبینم

حالا دوستام گیر دادن میگن بیا ۱۳ آبان بریم تظاهرات

دانشگاه سرش گرده  

کیه که به اینا حالی کنه بابا جان من دو تا رنگ بیشتر ندارم

دیگه مجبور شدم یه روز با سیاه بنویسم یه روز با سفید

کی تا حالا تو این وضعیتههههههه . . . . گیر کرده

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 5:29 توسط سعید| |

زود و دیر

و چقدر زود دیر میشود

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:57 توسط سعید| |

هر چقدر خبر بدی باشه

بهتر از بی خبریه

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 8:0 توسط سعید| |

مادر بزرگ

هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي

مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:0 توسط سعید| |

ضرب المثل

انگار همه عادت کردند که ضرب المثل ها را خوب برای دیگران تعریف کنند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط سعید| |

جايي كه همه چيز غلط

درست بودن هم غلط

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:21 توسط سعید| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ